روزهایمان
ای جونم........ فدای نگاه کنجکاوت.... 20 خرداد 92 گل پسرم سلام... مرد کوچولوی خونه مون سلام... اینروزها هرلحظه مون با تو سپری میشه یا با خودت و کارات و یا با یاد کردن تو و حرف زدن در موردت و فکر کردن به تو... فکر نکن مامان غلو می کنم واقعا اینطوره مخصوصا من که بیشتر کنارتم. کوچولوی من حالا دیگه بهتر از قبل حرف هامونو متوجه میشی و وقتی باهات حرف میزنم یا چیزی رو بهت توضیح میدم خوب گوش می کنی...1وسیله رو که بخوام البته تا حدی که برات آشنای آشنا باشه و بهت بگم میری و میاری. امشب بابایی داشت ادای آهنگ ببعی رو در می آورد (همونی که 1 مدت قبل باهاش بازی می کردی...1چن وقتی میشه تو کمدته و بازی نمی کنی باهاش) که دیدیم تو سریع...













